چشم سوم: جنبش هویت‌طلبی ایرانیان به کجا می‌انجامد؟

به دلیل فیلتر شدن از اینجا کوچ کردم

آدرس وبلاگ جدیدم:

http://tafsireroya.blogspot.com/

نویسنده : : ۱:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

پنج دلیل صحت رویابینی من

متاسفانه پیچیده بودن سخن گفتن از رویا به علاوه تجربی بودن نوشته‌های من، که طبعاً در آن تفسیرهای اشتباه کم نیستند،‌باعث شده پرده‌ای از ابهام روی قضیه کشیده شود. در این پست می‌کوشم به ۵ مورد از صحت رویاهایم اشاره کنم که از ٢٧ تا ٢٩ خرداد دیده‌ام. طبعاً، بیش از ده‌ها مورد صحت از رویاها را می‌توان در پست‌‌های بعد با یک نگاه گذرا دید، از پیش‌بینی توفان خاک و خاشاک گرفته تا اتفاقاتی که در روز ١٨ تیر رخ داد. مشکل همان طور که گفتم نقص تفسیر بوده که در آخرین پست‌‌هایم بسیار کاهش یافته، اما همچنان وجود دارد. برای کسانی که با دید علمی به تحلیل دقیق مسائل می‌پردازند، آنچه نوشته‌ام جای تامل بسیار دارد. ضمنا، کوشیده‌ام تفسیر درست رویاهای زیر را نیز بیاورم:

١. در ٢٧ خرداد ماه نوشتم « رهبر کشور پشت‌گرمی محکمی دارد که این گونه در برابر خواست مردم ایستاده است. این پشت‌گرمی از چه جریانی نشات می‌گیرد؟!»

... این گفته به صحت رخ داد و روزهای بعد از آن دیدیم که بر خلاف باور بسیاری از ما که انتظار انعطاف رهبری را داشتیم، ایشان سفت و سخت پای احمدی‌نژاد ایستاد و دانستیم آن دست حمایتگر، دست سپاه و بسیج و قدرت سرکوب بود.

٢. همان روز درباره راهپیمایی میلیونی انقلاب تا آزادی نوشتم: « شب قبل از راهپیمایی میلیونی انقلاب تا آزادی... سپرها و بخشی از تن سوارانی را دیدم که بسیار متشکل و قدرتمند در حال حرکت در ستون‌های مشخص بودند.»

... و این داستان قدرت سرکوب‌گر بود که بسیار خوب سازماندهی شده‌اند و این روزها شاهد جولان دادنشان هستیم.

٣. همان روز ٢٧ نوشتم: « از حدود سه هفته مانده به انتخابات اعتقاد راسخ داشتم که احمدی‌نژاد پیروز انتخابات نخواهد بود. اساس این اعتقاد بر رویای کوتاهی بنا شده است: احمدی‌نژاد را در رویا دیدم که از پله‌های هواپیمایی پایین می‌آمد. (چنین صحنه‌ای را چند روز بعد در عالم واقع زمانی دیدم که اوباما برای دیدار از مصر از پله‌های هواپیمای خود پایین می‌آمد.) احمدی‌نژاد به آخرین پله‌ها رسیده‌ بود که ناگهان فضا از زیرش کشیده شد. کل این رویا بسیار سریع بود و نشان می‌داد احمدی‌نژاد که امیدوار داشت با کودتای خود شبیه‌ اوباما با رایی خیره کننده دور دوم را شروع کند، گرفتار تغییری سریع و غیرمترقبه خواهد شد.»

... بله، احمدی‌نژاد انتظار داشت بتواند با ٢۴ میلیون رای، جایگاهی محکم در مناسبات بین‌المللی به دست آورد، که در یک اتفاق سریع و جنبش مدنی آن را از دست داد. ضربه‌ای که جبران‌ناپذیر است. توجه داشته باشید که این تصویر را سه هفته قبل از انتخابات دیده بودم.

۴. نیمه شب جمعه ٢٩ خرداد که در ظهر آن خامنه‌ای سخنرانی تاریخ‌ساز خود را بیان کرد نوشتم: « اما، به گفتگو با خدا مشغول بودم که فردا را چه می‌شود؟! در یک تصویر چهره موش‌گونی را دیدم که سبیل‌های انبوهی مانند دراویش داشت و در تصویر بعد لوله‌باریکی که پس‌ماند کارخانه‌ای را می‌ریخت و لوله تبدیل به سیگاری شد که کشیده می‌شد. در تصویر بعد دختری با یک پا جلو یک پا عقب نشسته و به چند دختر دیگر تکیه داده بود. در چهره‌ او حالت فردی بود که چیزی نا‌فرم و غیرقابل پذیرش را شنیده باشد. در تصویر بعد، تعدادی را دیدم که در میانه سمت چپ دختری با حالت تحریک شده کاغذهایی را سریع دست به دست می‌کرد و در تصویر آخر جمعی دایره زده بودند که دست‌ها را بالا برده و در چشمان مرد جوانی که دست می‌افراشت حالت مطمئن‌تر به مسیر دیده می‌شد.»

... وجهی از تفسیر این رویاها را در پست بعد که هنگام سخنرانی خامنه‌ای نوشتم چنین آوردم: « اگر به پست قبل رجوع کنید معنای پسماند کارخانه و سیگار که دم تکرار است را در می‌یابید. و حالت درویشی سبیل‌ها نمایشگر بی‌طرفی و یکی به نعل زدن و یکی به میخ است. اما، امروز هدف تخریب حضور مردم است تا ساقط کنند صدای ملت را...» در واقع، بخش دوم که حالت آن دختر نشسته است و دو تصویر بعد عدم باورپذیری و انگیخته شدن برای ادامه راه را نشان می‌دهد.

۵. آخرین موردی که در این پست اشاره می‌کنم، در حقیقت به ساعات قبل از سخنرانی خامنه‌ای بر می‌گردد. نوشتم: « ساعت یک ربع به یازده از خواب بیدار شدم. قبل از این که چشم هایم را باز کنم دو دست کوچک و سیاه اژدهایی را دیدم که لرزان جدار پرده‌ای شکل جنینی خود را پاره کرد. تولد اژدها چه معنایی دارد؟!! فکر کنم تا شب معنایش را بیابم.»

... در تفسیر این رویا در پی‌نوشت همان پست آوردم: « فکر می‌کنم آن اژدها نماد رشد اعتراض مردمی باشد که تازه شروع حضورشان را به نمایش گذاشته‌اند» و این یکی از اشتباهات بزرگ من در تفسیر بود. در واقع، اژدها بیانگر نفرت و خشمی بود که رهبری با سخنان خود در کالبد جناح راست دمید تا مردم را چون کافرانی مفسد بنگرند و برای رفع مفسده به جان آنان افتند. :((((((

پی‌نوشت: دو تصویری که درباره ندا دیدم:

این دو تصویر مربوط به یک تیرماه است:

• تابوتی سنگی شکل را دیدم که فردی شبیه خودم بر آن آرمیده بود و خیل عظیم مردم در پیرامون آن حلقه زده بودند. به نظر می رسد این تصویر روزهای آینده را نشان می دهد. شاید منظور مرگ ندا بوده و تظاهراتی که برای او شکل خواهد گرفت. نمی دانم ؟!

• در پست «جنوب تهران حکایت مرگ است و نیستی» و بخش نظرات نوشتم: «درباره ندا پستی دارم که او را نماد خوانده‌ام؛ اما در آن پست ننوشتم که در رویا بر پرده بزرگ سبز رنگ خانه‌مان مسیح را با جسمی جستمانی دیدم که به صلیب کشیده شده بود. مسیح کمی فربه و هویتی عینی داشت و این راز نداست که او را بدل به سمبلی حیرت‌انگیز کرده است- مرگی دیگر گونه و هویتی هویت‌ساز.»

... این تصاویر به خوبی نماد شدن ندا و ماندگاری او را در تاریخ مبارزات ایرانیان نشان می‌دهند.

نویسنده : : ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

کاش خوانده شده بودم

قلبم می زند آرام، کسی را یارای شنیدن صدای ساعت شماته‌دار نیست...

کاش پستم را دوستان قبل از راهپیمایی دیروز خوانده بودند، آنچه بر سرمان رفت را آنجا نوشته بودم : «تصویر پلیس ضدشورش فکر می‌کنم نمایشگر همان مجرا بندی تظاهرات و با توجه به جمعیت حاضر تکه تکه کردن جمعیت و عملکردی با همان داستان شکست موج است.»

در اینجا فقط قصدم تفسیر دقیق‌تر یکی از رویاهاست و آن هم صحنه اسارت مردم سیاه‌پوست می‌باشد. نوشتم: «سیاه‌پوستی بود با بدنی کشیده که شبیه حیواناتی که شکار می‌شوند دست و پای او را به چوبی بسته و او آویزان بود و حالت درد و پیچ و تاب را در چهره‌ و اندامش می‌شد دید. »

چنین صحنه‌هایی را دیروز دیدیم، اما تصویر چه می‌گوید: مرد سیاه‌پوست نماد بردگی و تقلای آزادی‌ست. او حقی ذاتی برای خیزش و ستیزه دارد. و آن نحو به بند کشیدن، نگاهی را نمایان می‌کند که به انسانیت او از طرف مقابل وجود دارد. با کمال تاسف اگر چند صد سال پیش سفید‌پوستان اروپایی در حد یک حیوان به مرد سیاه نگاه می‌کردند، امروز اصول‌گرایان این مرز و بوم نیز دگراندیشان را انسان‌هایی حیوان‌صفت و در حد تبه‌پیشگانی خطرناک می‌بینند. چنین طرز تلقی‌ای است که آنان را توجیح می‌کند تا خصمانه‌ترین روش‌ها را در برابر هم‌وطنانشان پیشه سازند.

روزهای سختی را بدن آبلگون ایران ما پشت سر می‌گذارد.

ساعت شماته‌دار به درد می‌نوازد، و با هر نواختش، هر ضرباهنگ صدایش، قطره‌خونی سرخ بر گرم‌گاه گلدان خاک، آب حسرت می‌‌چکاند.

درود بر روح‌های پاکی که برای آزادی و آزادگیشان، حریت قائل‌اند.

نویسنده : : ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٩
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

مردم انتخاب اشتباه کرده‌اند

نشسته بودم و زار می‌زدم که خدایا این مردم را دریاب. تصویر انبوه مردمی را دیدم که شانه به درخت‌ مرده‌ای داده‌ بودند تا آن را برافرازند. درخت از درون ترکیده بود و با سیم‌هایی آن را بسته بودند تا نپاشد. شاخه‌های آن شکسته شده بود و هیچ چیزی نداشت که ارزش حفظ و حراست داشته باشد و مردم آن را این گونه با تمام انرژی می‌کوشیدند تا بر افرازند و به اهتزاز آورند. فضای پیرامون کمی روستایی می‌نمود.

درنگ کردم. راست می‌گوید خدا. این مردم جان خود را فدای چه باورها و اندیشه‌هایی می‌کنند؟ زمانی که پشت به خدا می‌کنند و پیرو ایده‌هایی جان مرده می‌شوند، چه می‌توانند به دست آورند؟ نهضت نیازمند دگرگونی مسیر، بستن پیمانی راستین با خدا و حرکت بر مسیر خواست‌های حقانی در زاویه‌ای درست است. بدین ترتیب، محبت خدا را به همراه خواهند داشت و این بزرگ‌ترین سپاه است، اگر بدانیم.

کمی توضیح دهم. احساس نفرت و انزجار کردن از نام خدا و طلب رهایی از دین کردن و نه پالایش دین، آزادی را کمال دانستند بدون آن که در مبانی انسان بودن اندیشه کنند و غرب را ستودن بی آنکه ارزش‌های فرهنگ باستانی ایران زمین را وقعی بگذارند، این‌ها گرویدنی نیست همانند گرویدن روستاییان به چوب خشک سنت؟ مشکل اینجاست که مردم ما مانند بنی‌اسرائیل فریب ندای سامری (جاذبه‌های غرب) را خورده‌اند و فراموش کرده‌اند خدای مهرورز فرزانه حضوری نافذ در همه‌چیز دارد.

نویسنده : : ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

١٨تیر، روز اعتراض‌ها و بازداشت‌ها در حال رقم خوردن است

ابتدا بخش‌هایی از پست قبل را که پیش از راهپیمایی امروز نوشتم می‌آورم:

کمتر از دو ساعت به شروع راهپیمایی مانده است. تصاویری که دیدم البته زیاد جالب نبود. دوبار تصویر ماشین آب‌پاش را دیدم که یک بار در محدوده بعد از پل جلوی پارک دانشجو بود و مردی بر فراز آن قرار داشت  و مشغول متفرق کردن مردم بود. بار دیگر کلوزآپ روی چهره مردی سوار بر ماشین آب پاش در محدوده‌ای که به نظر شمال شهر می‌آمد بود. مرد آب را با شدت و به حالت جلو رفتن به سمت پایین و جلو گرفته بود، چهره‌ای آکنده از نفرت داشت. تصویر دیگر مرد سیاه‌پوستی بود با بدنی کشیده که شبیه حیواناتی که شکار می‌شوند دست و پای او را به چوبی بسته و او آویزان بود و حالت درد و پیچ و تاب را در چهره‌ و اندامش می‌شد دید. این تصاویر بوی سرکوب می‌دهند، البته به نظر می‌رسد از شیوه‌های استاندارد ضداغتشاش بهره‌ می‌برند.

... امواج و آن مجرای بتونی و آب خروشانی که از میانش گذر می‌کرد به معنای تلاش حرفه‌ای حکومت برای مهار راهپیمایی است... تصویر پلیس ضدشورش فکر می‌کنم نمایشگر همان مجرا بندی تظاهرات و با توجه به جمعیت حاضر تکه تکه کردن جمعیت و عملکردی با همان داستان شکست موج است. بگذارید بیش از این نگویم و اگر فرصتی بود، تفسیر دقیق و اصلاحی را به شب واگذارم...

حال به روایت امروز بپردازیم. ابتدا خانمم را به مترو رساندم. او می‌خواست به بهشت‌زهرا برود. هرچه باشد چهلم پدرش چند روز پیش بود. بعد راهی شدم. جلو دروازه دولت خواستم سوار تاکسی شوم. گویا تاکسی بدون چراغ دادن متوقف شده بود. مرد موتور سوار درشت‌ استخوانی که یکی هم مثل خودش ترک نشسته بود با عصبیت چند متر جلوتر ایستاد و شروع کرد داد و بیداد که چرا چراغ نمی‌دهی. رانند راه افتاد، مرد داد و بیداد می‌کرد. تاکسی کمی جلوتر برای مسافری ایستاد. موتور سوار جلوی ماشین آمد و دستش را جلوی صورت راننده گرفت. حسابی حالت عصبی داشت. دستش را در دست گرفتم و فشردم. گفتم بی‌خیال بابا آروم باش. مرد آرام شد. باور کنید یاد فیلم دیو و دلبر افتادم آن زمان که دیو از قتل رقیب صرف‌نظر کرد و چه زیبا خطوط خشم چهره‌اش ناپدید گردید. به همین سادگی! این را گفتم زیرا داستان برادرکشی امروز از همین نقطه بلند شده است.

روی پل حافظ ترافیک بود. پیاده شدم و با جمعیتی که به سمت میدان انقلاب می‌رفتند راهی شدم. کنار یکی از مغازه‌های پوشاک، جوانی رو به دوستش کرد و گفت:‌ باز جنده‌ها ریختند تو خیابون! پیرمردی که شنیده بود با عصبیت برگشت و نگاه کرد. لبخند زدم و سری چرخاندم. جوان چه حرف پر معنایی زد. آنان جان این داستان را که چرا عده‌ای هم‌وطنانش را به خاک و خون می‌کشند بر زبان آوردند، اعتقادی متعصبانه و وخیم. سه ساعت بعد هنگامی که از خیابان ولیعصر رو به میدان ولیعصر پایین می‌آمدم مغازه‌داری نیز حرفی مشابه زد: او گفت آن پایین، چهارتا واق واق می‌کنند اما بالا که می‌آیند ساکت می‌شوند. (رویای فرزندان ما مصیبت ٢٢ خرداد را به دوش می‌کشند را مرور کنید! و به تصویر سرباز و راننده تاکسی توجه نشان دهید.)

به هر ترتیب، از چهارراه ولیعصر که رد می‌شدم طرف پارک دانشجو مردم را پس می‌راندند. ما این سوی خیابان بودیم و به چهارراه رسیدم باز مردم را به سمت بالای ولیعصر هدایت می‌کردند. از کنارشان رد شدم و به سمت میدان انقلاب ادامه دادم که سر اولین چهارراه پلیس سفت و سخت راهمان را بست و به خیابان بالا هدایتمان کردند. حتی افسر مسنی را دیدم که با خشونت جوانی را عقب زد و گفت که برود (تصویر چهره مردی که آب را با نفرت به سمت جمع می‌پاشاند به خاطر آورید).

همه جا همین وضعیت بود. به پارک لاله رفتم. صدای مردم، شلیک تیر هوایی و گاز اشک‌آور از درون خیابان همه‌جا پیچیده بود. دنبال یکی از آشنایان بودم. سرانجام او را روبروی موزه هنر‌های معاصر یافتم. تعدادی حدود چهار صد پانصد نفر در مرکز جمعیت راهپیمایی به سمت بالا می‌کردند و شعار می‌دادند. بعد از نیم ساعت برگشتند و سر چهارراه فاطمی متوقف شدند. بعد همه شروع به فرار کردند. از داخل کارگر نیروهای ضد شورش بالا می‌آمدند و ناگاه انبوهی از نیروهای ضد شورش با نزدیک ده‌تا ون خالی از خیابان فاطمی آمدند و سر چهار‌راه ریختند تا مردم را بزنند و بگیرند. مسیر فاطمی را ادامه دادیم تا سر ولیعصر. حال تنها شده بودم. ولیعصر را رو به میدان پایین آمدم که تصویر اژدهایی با بال‌های سبز و گویا بدنی سبز کم‌رنگ را دیدم که سر افراشته‌ای داشت. متحیر ماندم که این یعنی چه؟ خدایا این یعنی چه؟ ناگهان یک ماشین نیروی انتظامی جلویم پیچید و وارد کوچه شد. چهره‌ مردی که روی صندلی بغل راننده نشسته بود یادآور اژدها بود.

من چه اشتباه بزرگی کرده بودم. رنگ سبز یعنی همین نیروی انتظامی و دیشب که از میان سیم‌های خاردار رنگ سبز و زرد آسمان را دیده بودم، یعنی همین نیروهای سرکوبگر که با نفرت و خشم ملت را می‌زنند و دربند می‌کشند. امروز روز ضرب و شتم و بازداشت بزرگ است تا به قول خودشان شاخ غول را بشکنند.

اما، یک غفلت وجود دارد، آنچه امروز با آن روبرو هستند حکایت دماغه کنکورد است که در پست قبل گفتم و نه تنها امواج بعد بلند‌تر خواهند بود، بلکه نیروهایی که امروز خشم و نفرت نشان می‌دهند، فردا در صف همین مردم قرار خواهند گرفت.

به هر ترتیب، امروز لااقل تا این لحظه هدف نیروهای ضداغتشاش سرکوبی و بازداشت بوده، نه قتل. باز جای شکر دارد.

 

پی‌نوشت:

زمانی که در کوچه‌های قدیمی مرکز شهر پیچیدم تا به خانه بیایم. دو دختر بچه شش هفت ساله را دیدم که پشتشان به من بود. کنار هم رو به درب خانه‌ای ایستاده بودند. وقتی برگشتند. دیدم صورت‌های خشکل کوچکشان را آرایش کرده‌اند و گویا دوقلو بودند. به آن‌ها با لبخند گفتم ماشالله و بعد رد شدم. پشت سرم صدایشان را شنیدم که می‌گفتند الله اکبر الله اکبر. دختران کوچک آزادی صدایتان در جان‌هایمان گرامی باد.

و زمانی که از کنار پل حافظ رد می‌شدم دو بار ستون‌های موتور سوار را دیدم که می‌گذشتند. اژدهای واقعی‌ این‌ها بودند.

 

پی‌نوشت دوم:

در رویایی تعریف کردم که نقشه ایران را دیدم که بخش سر گربه‌ای آن حالت سر اسب و قسمت شمالی حالت کمر اسب را داشت و بعد اسبی شد که پشت بالا می‌جهاند. معنای این اسب را کاش حکومت می‌فهمید. روح ایرانی را نمی‌توان در بند کرد. ایرانی هرگز فرمان‌بردار زور نبوده. هرچند راه‌های خود را برای نافرمانی داشته است. ارزش این ملت را بیابیم و برایشان حرمت قائل شویم. این ملت گنج سلیمانند.

پی‌نوشت سوم:

خبر زیر با تصویر گرفتاری مرد سیاه‌پوست هم‌خوان است. حتما می‌دانید که سیاه‌پوست نماد بردگی و حق‌طلبی انسان برای آزادی‌ست:

  • یک دختر را در خیابان انقلاب به طرز بدی بازداشت کردند. تا سوار کردن او به ماشین او را روی زمین می کشیدند. چندین نفر بازداشت شدند. (لینک خبر)
نویسنده : : ۸:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱۸
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

١٨ تیر

این پست را برای فردا باز کردم. تصاویری که تا ساعات قبل از راهپیمایی ببینم اینجا می‌گذارم. اولین تصویر مربوط به امروز صبح است:

• تفنگ قنداق‌داری را دیدم که در قفسه‌ای مانند جاکفشی گذاشته شده بود. ته قندان و بخش کوچکی از آن نوری شیری و بقیه تیره بود. اگر این تفسیر را با تفسیر تبر آویخته‌ای که شنبه خونین دیدم مقایسه کنم، معنای مقداری متفاوت دارد. این گذاشته شده است، در حالی که تبر حالتی داشت که گویا در دست است و فقط به حالت زاویه‌دار و پایین بود. البته این نیز شاید به دست گرفته شود؛ ولی فعلا در دست نیست. حالت ته قندان معلومش نیز همین معنای را تاکید می‌کند که در جای خود قرار دارد. شاید می‌گوید که فردا قراری برای تیراندازی مستقیم به مردم ندارند.

• رفته بودم بالای بام ساختمان، خورشید داشت غروب می‌کرد. خورشید این چند روز چقدر ظاهر عجیبی پیدا کرده! دو تصویر دیدم. تصویر اول سیم‌های خاردار تیره‌ای بود که در پشت آن‌ها آسمان طیفی از رنگ زرد متمایل به سبز تا سبز داشت و متحول می‌نمود. تصویر دیگر هم هواپیمای بسیار عظیمی (اگر اشتباه نکنم شبیه کنکورود) را نشان می‌داد که با زاویه‌ای نزدیک به قائم دماغه منقار شکل آن مماس به سطح زمین دیده می‌شد. تمام افق پیش رو را پوشانده بود. فکر می‌کنم تصویر اول فضای کشور را نشان می‌دهد که علی‌رغم شرایط امنیتی درگیر تحولی حیرت‌انگیز شده است. تصویر دوم هم شاید خبر از عظمت حضور مردم در فردا بدهد یا از تقدیری خبر می‌دهد که جهان ایرانی را متحول می‌کند و این تغییر بسیار نزدیک شده است. خدا بهتر می‌داند.

• پست «هسته‌های متشکل مردمی در حال ظهورند » را نیز مرتب به همین موضوع می‌دانم.

• تصویر یک پلیس ضد شورش را دیدم که با کلاه مخصوص ایستاده بود و لبخندی باریک و بلند بر لب داشت، شاید حاکی از این که هیچ خبری نیست. فکر می‌کنم با توجه به پتانسیل و انگیزه‌ قوی جوانان که پشت راهپیمایی ١٨ تیر نهفته تکنیک رژیم می‌تواند گذر از این موج باشد؛ یعنی حضور رعب‌آور اما بدون درگیری تا امواج جمعیت تعدیل شده از مجاری سخت عبور کنند و در نهایت پس از کاسته شدن از قوت آن و عبور موج، کنترل را با تکنیک‌ها متفرق ساز به دست بگیرند. بعید می‌دانم تا شرایط حاد پیش نیاید، رژیم مجددا نیروهای سرکوب‌گر درجه یک خود را به خیابان‌ها بفرستد.

 

• خبر جالبی را خبرگزاری مهر منعکس کرده، نمی‌دانم چقدر صحت دارد؛ اما چون اسم بازارچه یه طورایی از اسم من (فرخ) منشق شده اینجا آوردمش. اگر خبر درست باشه یزد خوب نماد باورهای مذهبیه:

            قرآن کریم در آتش نسوخت             یزد - خبرگزاری مهر: در مهلکه آتش سوزی عظیمی که در یکی از بازارهای یزد به وقوع پیوست به یک کتاب قرآن هیچ آسیبی وارد نشد.            

 

به گزارش خبرنگار مهر در یزد، در مهلکه آتش سوزی عظیمی که در بازارچه فرخی یزد به وقوع پیوست، کتاب خدا در امان ماند و هیچ آسیبی به آن وارد نشد.

پس از مهار شعله های آتشی که چند مغازه را در بازارچه فرخی شهر یزد با خاکستر یکسان کرده بود، گلستان قرآن شکوفا شد و کتاب نوشته های کلام حق بدون هیچ اثر سوختگی در میان خاکسترها نمایان شد.

وسعت این آتش سوزی به حدی رسیده بود که نرده های فلزی محافظ مقابل مغازه از شدت حرارت شکل منحنی به خود گرفته بود.

سالم ماندن این کتاب آسمانی در شعله های عظیم آتشی که از بازارچه فرخی یزد زبانه می کشید نشانه ای از آیات خداست که این بار نیز در مورد کلام وحی به وقوع پیوسته است.

• پشت یک هفت تیر را دیدم. از این نمونه‌هایی که آمریکایی‌های قدیم استفاده می‌کردند. پشت گلوله درون هفت تیر می‌شد؛ اما آن قسمت ضربه زن (اسمش یادم نیست) را ندیدم. شاید کاملا کشیده شده و دور از زاویه دیدم بود. در یک تصویر دیگر یک گلوگاه بتونی را دیدم که آب‌های خروشان از درونش عبور می‌کردند. فکر می‌کنم تصویر هفت‌تیر مترادف با پلیس ایستاده ضدشورش به این معناست که دستور نیروها حضور و آماده‌باش کامل است، که اگر جمعیت حضور کمی داشتند یا موقعیت اقتضا کرد وارد عمل شوند. در هر حال، هدف آن‌ها در مرحله اول ترساندن و کاستن از موج جمعیت است. حضور پرشور می‌تواند در این مرحله بازی را به نفع اصلاحات دگرگون کند.

الان تو بی‌بی‌سی خبر مربوط به هفت‌تیر رو خوندم: مرتضی تمدن، استاندار تهران گفته که هیچ مجوزی برای تجمع یا راهپیمایی در این روز صادر نشده است و "اگر چنانچه افراد معدودی بخواهند با گوش دادن به فراخوان شبکه های ضد انقلاب تحرک ضد امنیتی داشته باشند، زیر گام های مردم هوشیار ما له خواهند شد". این همان نمایش قدرتی‌ست که گفتم.

• کمتر از دو ساعت به شروع راهپیمایی مانده است. تصاویری که دیدم البته زیاد جالب نبود. دوبار تصویر ماشین آب‌پاش را دیدم که یک بار در محدوده بعد از پل جلوی پارک دانشجو بود و مردی بر فراز آن قرار داشت  و مشغول متفرق کردن مردم بود. بار دیگر کلوزآپ روی چهره مردی سوار بر ماشین آب پاش در محدوده‌ای که به نظر شمال شهر می‌آمد بود. مرد آب را با شدت و به حالت جلو رفتن به سمت پایین و جلو گرفته بود، چهره‌ای آکنده از نفرت داشت. تصویر دیگر مرد سیاه‌پوستی بود با بدنی کشیده که شبیه حیواناتی که شکار می‌شوند دست و پای او را به چوبی بسته و او آویزان بود و حالت درد و پیچ و تاب را در چهره‌ و اندامش می‌شد می‌دید. این تصاویر بوی سرکوب می‌دهند، البته به نظر می‌رسد از شیوه‌های استاندارد ضداغتشاش بهره‌ می‌برند.

برداشتم از کل آنچه تا این لحظه دیدم به این قرار است. تصویر کنکورد و آسمان در حال تحول به رنگ‌های زرد و سبز نمایشگر این است که تظاهرات امروز جلوه‌ای از رفتار اعتراضی است که تازه شکل جاافتاده خود را دارد پیدا می‌کند. امواج و آن مجرای بتونی و آب خروشانی که از میانش گذر می‌کرد به معنای تلاش حرفه‌ای حکومت برای مهار راهپیمایی است. (جالب است یک تصویر را هم دیدم که انگشتان دو دست به حالت مماس بر هم و هماهنگ جلو آمدند.) البته الان جامعه به سه بخش تقسیم شده: بخشی سرکوب‌گر، بخشی بی‌توجه و بخشی معترض که این تفکیک مرتبط با نمادهای پست قبل «فرزندان ما مصیبت ٢٢ خرداد را به دوش می‌کشند» هم هست. البته ادامه اعتراضات و منطقی شدن‌ عملکردها باعث یکپارچگی تدریجی جامعه می‌شود. اما، تصویر پلیس ضدشورش فکر می‌کنم نمایشگر همان مجرا بندی تظاهرات و با توجه به جمعیت حاضر تکه تکه کردن جمعیت و عملکردی با همان داستان شکست موج است. بگذارید بیش از این نگویم و اگر فرصتی بود، تفسیر دقیق و اصلاحی را به شب واگذارم. برای جامعه ایران اعم از مخالف و موافق شایستگی آزادگی و نیک‌بختی آرزو می‌کنم.

 

 

نویسنده : : ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

چهار نشانه حمایت خدا از جنبش حق‌طلبی ایرانیان

در راهپیمای هفت تیر بلوار کشاورز نوشتم که دست سفید نوری‌ای را بر فراز افق دیدم که نشانگر حمایت خداوند از جنبش ایرانیان بود. حال چهار نماد ممتاز را مرور می‌کنیم که تجسم این حمایت است.

١. در سخنرانی دیشب احمدی‌نژاد حرکت هلی‌کوپتری آن مگس تمام اثرآفرینی سخنان او را به باد داد. آیا جز این است؟

٢. توفان شن سه روز اعتصاب ملی را برقرار کرد و خاک و خاشاک (بخوانید خس و خاشاک) از نشانه‌های محکمی بود که نسبت به سلامت کشور و آینده این مرز و بوم هشدار می‌داد. جایی که حاکمان اخلاق را زیرپا بگذارند، بزرگ‌ترین تهدید‌ها متوجه زیربنای آن فرهنگ و تمدن است. مونتسکیو می‌گوید بدترین شکل فساد فسادی است که از بالا به بدنه جامعه تزریق می‌شود.

٣. در گامی به عقب، مرگ ندا (که ندا همانا نام صدای حق‌طلبی‌ست) آن هم با آن فیلم‌برداری استثنای و آن نگاه متمرکز به دوربین پیامی حقانی بود که شعله‌ آن هیچگاه خاموش نمی‌شود.

۴. و آخرین نمادی که خداوند با آن سخن گفت قرعه‌کشی رنگ‌ها میان کاندیداها و افتادن قرعه سبز به نام موسوی بود. آیا در این نشانه‌ها جای تامل نیست؟ تصادف یک بار پیش می‌آید نه هزار بار و در تصادف معانی این قدر غنی نیستند. چرا ندا؟ چرا آن نگاه، چرا توفان شن؟ چرا خس و خاشاک؟ چرا رنگ سبز؟ چرا آن خر مگس استثنایی؟...

نویسنده : : ٤:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

فرزندان ما مصیبت ٢٢ خرداد را به دوش می‌کشند

دیشب سه تصوری شاخص دیدم:

• مرد جوانی که افسر یا سرباز وظیفه سپاه یا نیروی انتظامی بود و کلاه به سر داشت در فضای کوچه‌ای به حالت خنده و خجالت چرخید و به راه افتاد. چهره‌ای ساده لوحانه داشت.

• دختری شش یا هفت ساله در پارک در حال راه رفتن بود و دستش به دست بزرگسالی بود و او نیز چهر‌ه‌اش حالت طبقه متوسط و کمی عصبی داشت. دقیقاً به خاطر نمی‌آورم.

• مرد حدود سی و پنج شش ساله‌ای که گویا راننده تاکسی بود کنار خیابان به حالت خنده ادایی در می‌آورد و چیزی را برای دیگرانی که نمی‌دیدم می‌گفت. او نیز چهره‌ای بی‌خیال و بازیگوش داشت.

این سه تصویر سه نما از مردمی هستند که با هم خویشاوندند. مرد نظامی هیچ ایده‌ای برای رودررویی با پیرامون خود ندارد. او حال شاید فارغ از تمام رخداد‌های پیش آمده باشد. مرد راننده نیز به زندگی خود مشغول است. او نماد فردی بی‌توجه به پیرامون و در سودای خود است.

در اینجا، اما دخترک متاثر از اتفاقاتی‌ست که روح او را آزرده‌اند. او در پارک باید سرخوش به اطراف بنگرد و بازیگوشی کند، اما چهره‌اش حالت آدم‌ بزرگ‌هایی را دارد که به یکدیگر لهیب می‌زنند. انسانیت ما ایرانیان در فردای ٢٢ خرداد آسیب دید و فقط نادانان و بی‌توجهان شناختی از آنچه بر ما رفت ندارند. عوارض آن روزها در جسم و جان ما برای سال‌ها باقی می‌ماند.

نویسنده : : ۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

دانش پیشرفته دست‌رس پذیر است

متن خبری درباره محصولات جدید یک شرکت خارجی را تنظیم می‌کردم که تصویر پیکره‌ای ناشناخته را دیدم که جدار پوست آن کنار رفته بود و داخل آن آرمیچر ظریفی قرار داشت. تفسیر آن ساده بودن و دست‌رس پذیر بودن دانش فنی است. اگر کشوری فرهنگ تولید را بیاموزد، ورود به عرصه رقابت و ساخت امری کاملاً شدنی‌ست و رویا چیزی فراتر از این را نشان نمی‌داد. جالب آن که خبر متبوع اشاره به دانش پیشرفته‌ای می‌کرد که در مدل‌های جدید شرکت مورد نظر به کار رفته است. واقعیت نیز این است که ما امروز می‌توانستیم چون آنان باشیم؛ اما خود مسیر دیگری را انتخاب کردیم.

تصویر دیگری که امروز بعدازظهر دیدم از این قرار است. یک لحظه تصویر شیر و خورشید را دیدم که شعاع نور از آن می‌تابید و بعد نگاهم به کمر و ران‌های شیر افتاد. بر خلاف آنچه باید باشد، کمر حالت باریک و ران‌های کمی فربه بسیار شبیه سگ‌های تازی بود. نمی‌دانم تفسیر آن چیست؟ شاید به سلطنت‌طلب‌ها و ماهیت آن‌ها اشاره داشته باشد. باید ببینم آیا خبری به دستم می‌رسد که رویا مربوط به آن باشد. آن وقت بهتر می‌شود تفسیر کرد.

 

پی‌نوشت:

در تصویر شیر و خورشید آن حالت ران‌ و کمر شبیه سگ نبود، بلکه اسب بود. (توجه داشته باشید که تصاویر را بسیار تیز و تند می‌بینم و تشیخص آنچه دیده‌ام گاه دشوار است.) در واقع، امروز ظهر و چند ساعت قبل از آن، تصویر مهره اسب سیاه شطرنج را دیدم، سپس تصویر هلی‌کوپتری که در فضایی تیره قرار داشت و شیشه‌های آن نیز تیره بود و بعد دقایقی پیش سر اسبی را دیدم که به حالت ناراحت کمی جلو آمده بود. این‌ها هم‌دیگر را تایید می‌کنند؛ و اسب بیش از آن که معنای نجابت را بدهد بیانگر هویتی است که برای تحرک نیاز به راکب دارد. مهره سیاه یعنی حرکت جهشی در فضای مجهول که تا بر خانه‌ای ننشیند رفتار آن قابل پیش‌بینی نیست، درخشش نور یعنی وجوهی از شخصیت خود را نشان می‌دهد، نماد شیر و خورشید بازگو اسطوره اقتدار ایران‌زمین است و بعید می‌دانم اینجا اشاره به ملت داشته باشد. به خصوص که تصویر آخر یعنی سر اسب آن را نفی می‌کند. اسب شبیه اسب‌های انیمیشن‌ها که قهرمانی بر آن سوار می‌شود بود که ذکر کردم معنای تک افتادگی را می‌داد. اسب برای بروز خود به سوار نیاز دارد. حدس می‌زنم این اشارات به گنج معرفتی‌ است که خدا به من داده و این روزها در حسرت شنیده‌ شدن به سر می‌برم. پیشتر نیز گفته‌ام که معرفت توحیدی می‌تواند ایران را به اوج برساند و فرهنگ خدامرکزی را در برابر فرهنگ فردمرکزی غرب بنشاند و عزت انسان را به انسان بازگرداند. حرکت مهره سیاه اسب که هلی‌کوپتر نیز همسان با آن ترجمه می‌شود، فکر می‌کنم معنایش همان است که در پست قبل مطرح کردم و خود را جانشین ذهنی شریعتی خواندم. تا خدا چه بخواهد.

 

 پی‌نوشت دوم:

ساعت یک ربع به هشت است، هوا دارد تاریک می‌شود. داشتم به حرکت امشب برای روشن کردن وسائل برقی فکر می‌کردم که گره‌گاه کابل برقی را دیدم که متورم، سرخ و ملتهب بود. انشاء الله مردم امشب می‌توانند حضورشان را نشان دهند.

متاسفانه گویا تئوری بچه‌ها صحیح نبود و رژیم تونست با اضافه کردن برق مناطق صنعتی هر نوع خاموشی را کنترل کند. رویای من هم گداخته شدن را نشان داده بود؛ یعنی مردم زیادی تلاششون رو کرده‌اند. به هر حال مثل این که زور حکومت بیشتر بود.

پی‌نوشت سوم:

متاسفانه صحنه مگس را در مصاحبه ریاست جمهوری ندیدم. البته بعد در اینترنت فیلم بدون کیفیتش را دیدم. حدس می‌زنم آن هلی‌کوپتر و مهره اسب نماد این قضیه بودند. به هر حال، فضای پیرامون هر دو تیره بود که نشان می‌دهد قابل شناسایی نیستند و سر هلی‌کوپتر کاملا گرد بود که می‌بینم به سر مگس شبهات دارد.

 

اساسا فکر می‌کنم پی‌نوشت یک را اشتباه نوشته‌ام.

نویسنده : : ٦:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٦
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

فکر می‌کنم جانشین شریعتی هستم

فکر می‌کنم بعد از شریعتی خدا به من دانشی داده تا روشنفکری دینی را گامی دیگر به جلو پیش ببرم. چرا چنین فکر می‌کنم؟ پاسخ ساده‌ است به دلیل نشانه‌ها که چندتای آن را اینجا می‌آورم. من فکر می‌کنم معرفتی که طی هفده سال به دست آورده‌ام، می‌تواند به جنبش مدنی ایرانیان کمک کند و حتی موجب اصلاح آن شود.

توجه: نشانه‌هایی که شرح داده می‌شوند، به زبان ارتباطی‌ای اشاره دارند که خدا به وسیله آن با تک تک انسان‌ها صحبت می‌کند، اگر چشم بینا و گوش شنوا داشته باشیم:

• اولین نشانه به زمان اولین باری که سریال انیمیشن فوتبالیست‌ها پخش شد،‌ بر می‌گردد. سوباسا، کاپیتان تیم، اولین بار که شوت چرخشی (استثنایی) خود را زد، بر فراز سرش شهبازی با سینه سفید و بدن و بال‌های قهوه‌ای نمایش داده شد. فقط در این شوت نخست بود که پرنده شکل باز سفید سینه را داشت و در بقیه موارد همواره عقابی قهوه‌ای نشان داده می‌شد. به هر ترتیب،‌ آن زمان من در زاهدان بودم و درست لحظه‌ای که سوباسا آن شوت را زد و پرنده سفید سینه بر صفحه تلویزیون نقش بست، با حیرت همان پرنده را دیدم که از فراز خانه‌مان با فاصله شش یا هفت متر با بال‌های گشوده و گلایدری در پرواز بود و حتی حرکت سرش را که به چپ و راست نگاه می‌کرد تشخیص دادم. آن پرنده را در عالم واقع من فقط یک بار در زندگی دیده‌ام که همان روز بود. نماد بسیار سرراست است. سوباسا لیدر تیم و کسی است که با تکنیک خود باعث روحیه‌بخشی به بازیکنان و در نهایت قهرمانی آنان می‌شود. پرنده از فراز خانه ما عبور کرد تا درک کنم، چیزی به دست خواهم آورد که باعث کمک به کسانی می‌شود که به آن‌ها دلبسته‌ام.

• دومین نشانه‌ای که بیان می‌کنم به سال‌هایی بر می‌گردد که در خمین (زادگاه خمینی) زندگی می‌‌کردم. این که اصلاً چرا خانواده‌ام- و به همراهشان من- باید از زاهدان به خمین عزیمت کنیم، که نماد خمینی و رهبر انقلاب است، به نظر می‌رسد به خودی خود می‌تواند معنادار باشد.  به هر ترتیب، فصل سرما آغاز شده بود و من در حال خانه شبکه چهار را نگاه می‌کردم که مستندی از حشرات شگفت‌انگیز خلقت را نشان می‌دهد. مادرم در اتاق پشت سرم نمازش را تمام کرده بود و من مرتب رو به او می‌گفتم ببین خدا چه آفریده، عجب خلقتی! در همان زمان، پروانه‌ای پشت پنجره چرخی زد و بر زیر بام نشست. بال‌های گشوده‌اش مخملی سیاه بود که نواری قرمز دور آن را تزئین کرده بود. آن پروانه در آن فصل سال از کجا پیدایش شده بود و آن حضورش جز قدرت خدا چه چیز را نشان می‌داد؟ پروانه پرید و رفت، پروانه‌ای که طی سال‌ها زندگی در خمین من فقط همان روز او را آن هم دوبار دیدم. بار دوم به شب هنگام بر می‌گردد. در حالی که درب و پنجره‌های خانه بسته بود، در حال خانه نشسته بودیم که خواهرم با حیرت به لامپ روشن حال اشاره کرد و دیدم که همان نوع پروانه‌ای گرد لامپ در حال چرخیدن است. خداوند در زندگی ما جاری‌ست و مشیت‌ها را رقم می‌زند و چون بخواهد پروانه‌ای از ناکجا حضور یابد و از شکاف در‌ها گذشته می‌گذرد. خدا اگر بخواهد پشه‌ای در گوش دشمن برود یا دستمالی در چلنجر جا بماند یا کوه یخی برابر تایتانیک ظاهر شود، همه این امور شدنی‌ست.

این دو نشانه را گفتم که نمونه‌ای از انبوه اتفاقاتی است که روزانه برایم رخ می‌دهد و در آن‌ها حضور خدا را بسیار واقعی‌تر از هر چیز دیگری می‌بینم. اما، دو تصویر دیگر را هم بگویم که ارزش شناختی بالایی دارند:

• در خیابان اصلی اراک و نبش بازار در حال حرکت بودم که گل قاصدکی به بزرگی یک توپ تنیس را دیدم که به فاصله ۵٠ تا ۶٠ سانتی بالای سر زن جوان کولی‌ای در هوا معلق ایستاده بود. برای بیش از پانزده بیست ثانیه که از جلوی آن کولی زیبا روی نشسته بر گوشه خیابان عبور کنم، آن قاصدک جم نخورد. و این داستان پیام‌رسانی از روح‌هایی است که نیازمند توجه‌اند. آیا ما درک می‌کنیم؟

• واقعه دیگر به زمانی بر می‌گردد که برای تهیه گزارش به روستایی نزدیک خمین رفته بودم. با چند پسر نوجوان یازده دوازده ‌ساله آشنا شدم. یکی دو نفرشان نیز بزهکار بودند و به گفته دوستانشان دست به دزدی محشری داشتند. همه دایره‌ای تشکیل داده و نشسته بودیم که یک زنبور عسل به حالتی غریب آمد و در مرکز دایره ما نشست، به نحوی که بچه‌ها عقب جستند و گفتند زنبور زنبور! بله، جایی که عطر انسانیت بپیچد زنبور شهد‌ساز پیش می‌آید و این رویا ارزش جان‌هایی را که با آن‌ها سخن می‌گفتم به من نشان می‌داد.

البته من همچنان در انزوای خود زندگی می‌کنم. با هیچ حزب یا جناحی مرتبط نیستم و طی این سال‌ها کوشیده‌ام بهتر بدانم و عمیق‌تر بیاندیشم. نشانه‌های خدا همیشه با من بوده‌اند و من چشم اندوهم به انسان‌هایی که دوستشان دارم و هیچ کاری از دستم برایشان ساخته‌ نیست!

نویسنده : : ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٦
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم