چشم سوم: جنبش هویت‌طلبی ایرانیان به کجا می‌انجامد؟

جنوب تهران حکایت مرگ است و نیستی

در شمال شهر، الله اکبرها گفته می شود؛ یعنی ما زنده‌ایم؛ اما جنوب در سکوتی دهشت‌بار به سر می‌برد. داستان چیست؟ اینان که می‌دانیم رایشان چه بوده و در تجمعات خود را نشان دادن، پس داستان چیست؟ شاید نیاموخته‌اند که باید هنجره‌ را جایگاه نوا کرده و گفت:‌ بشنو از نی چون حکایت می‌کند...

داستان کودک ١٠ ساله‌ای را برایم نقل کردند که در نواب کشته شد. خانواده‌اش او را برای خرید نان می‌فرستند. یک قرص نان سنگگ و نفیر گلوله برای او که از خیابان می‌گذشته و این غریب رویایی است! می‌کشتند تا تشنج بیافرینند و خاموش کنند شعله حق‌خواهی مردم را.

آن خانواده‌های نگون‌سار اکنون در چه حالی هستند؟ گفتند: برای تحویل جسد بسیار سخت گرفته‌اند و فقط به شرط عدم شکایت از نیروی انتظامی جسد نونهال پس داده شده است.

نمی‌دانم، و این نمی‌دانم صدایی‌ست در عمق جانم. این روزها تیپ‌های مذهبی و بسیجی‌ را که می‌بینم گلویم می‌گیرد، آیا دارم بیمار می‌شوم؟! آیا شیطان نفرت می‌کوشد در جانم رخنه کند؟ نمی‌دانم، نمی‌دانم، دست به دعا بلند می‌کنم و زار می‌زنم: خدا دینت را دریاب!

و خاموش می‌شوم. داستان جوان سرگشته‌ای را برایم نقل می‌کنند که دیگر سر کار نمی‌رود. او در ماتم شوک بزرگ انتخابات دهم ساعت‌ها می‌گرید و می‌گرید و بعد در اتاق انزوایش خود را در پوچی به فراموش‌خانه سکوت می‌سپرد.

نمی‌دانم، با خدا راز و نیاز می‌کنم. داستان جوانی را برایم نقل می‌کنند که در امتداد یک کوچه به انتظار دوستش ایستاده، نیروهای ضد شورش او را فرمان می‌دهند که برود، می‌گوید درب منزل دوستم منتظر هستم، بیاید می‌روم. فحاشی می‌کنند،‌ درگیر می‌شود و چند روز را در زندان درد، پاداش می‌گیرد. دو برادرش که به دنبال او رفته‌اند نیز خوراک همین بزم می‌شوند.

نمی‌دانم، من کیستم؟ من کیستم خدا؟ من کیستم؟ و درد از هر گوشه سرک می‌کشد. اشک این روزها دیگر یار جانمان شده و ما، من، تو، او... «ندا»ی خاموش رنج شگفتیم. خدایا، ما را بمیران تا شجاعت مردن چون اجدادمان را داشته باشیم و نهراسیم از مکر شیطان.

و عشق از خانه‌های کاهگلی ما رخت بر بسته، عشق که روزی به آن غره بودیم. آی‌ عشق، آی عشق، دامن آبیت کجاست؟

دیشب تا طلوع صبح بیدار بودم و چرخ می‌زدم و می‌سوختم. نمی‌دانم. در عالم رویا دیگی را دیدم که بر سر آن چوب‌پنبه بزرگی گذاشته شده بود و از جدار کنار آن شعاع درخشانی ساطع می‌شد. و این درس بزرگ امروز ماست. صبر تا خداوند جان‌های ما را به کمالی بالغ برساند، شایسته ساختن ایرانی که نور چشم رنج‌کشیدگان باشد، به دور از نفرت، به دور از جاه و مال و خواسته، به دور از نفی دیگری!

من اکنون سر در گریبان تحیری جان‌افسا روزگار می‌گذرانم.

 

نویسنده : : ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٦
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم